بند انگشتی

تنها خاطرات است که میماند

بند انگشتی

تنها خاطرات است که میماند

اینبار آمدم که بمانم

پیرمرد دستفروش مهربون

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۳ ب.ظ

دستم سوخته بود و تاول زد طبق گفته استاد پوستمون خواستم تاولو بترکونم اولش خواستم  سوزن داع کنم بزنم بهش که مثلا استریل باشه ولی بهگعد گفتم بیخیال و یه دستمال کاغدی آوردم و اونقدر فشار دادم تا ترکید...

امروز رفتم پیرلهنشو پست کردم...خجالت میکشیدم بگم حاضر نشد بیاد بخاطرم بهش گفتم آومد کم بود

صبح رفتم نون بربری خریدم بعد اینکه رفتم اداره پست...از اون دستفروشه توی میدون تجریش پرسیدم کجا نون بربری دارن و بهم نشون  بعد بهم گفت برمیگردی گفتم بله بهم پول داد گفت برا منم بگیر منم کلی تعارف کردم ولی بعد قبول نکرد و مجبور شدم پولو ازش بگیرم....

خیلی آقای مهربونی بدر انگشتر مردونه میفروشه تو میدون تجریش

دیشب نخوابیدم اصلا و امروز ظهرم نخوابیدم یعنی کلا از پریشب که خوابیدم تا جالا یه دقییه هم نخوابزدم الان دارم هلاک میشم از خستگی

چاق شدم خیللللیییی چاققق ولی دلمم نمیاد غذا نخورم به شدت شکمو شدم...

مرد رویاهای من هیچوقت اون شکلی نبود و نمیدونگ چرا اونهمه دوستش دارم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی