بند انگشتی

تنها خاطرات است که میماند

بند انگشتی

تنها خاطرات است که میماند

اینبار آمدم که بمانم

یه راهی پیش روم بذار

جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۹ ب.ظ

روی تخت توی اتاق ۳۴۱۲ میان غربی دراز کشیدمو دارم هندزفری و گذاشتم توی گوشم و دارم اهنگ گوگوشی که تازه دانلود کردم گوش میدم...
حالم خوبه نه ناراحتم نه غصه دار ذهنم فقط درگیر شارژ گوشیمه که یهو تموم نشه و امتحان فردا که همش میاد تو ذهنم نکنه از آسونیه زیاد بد بدمش...
حتی درگیر نمره هامم نیست.یعنی خب کلا امتحانا رو بد ندادم ولی خب برای مادر نوزاد خیلی استرس داشتم ولی الان حتی فکر کردن به اون هم نمیتونه حالم یجور ناجوری کنه...
فقط منو نگینیم منصوره هنوز نیومده از خونه...
منم میتونستم برم ولی فقط بخاطر اینکه شاید بتونم ببینمش نرفتم پشیمون نیستم یعنی نمیدونم شایدم پشیمون باشم...
نمیدونم حسم چجوریه از دیدنش...
دلم میخواد یادم بره اون نه همه ی اتفاقای بدی که افتاده...من میتونم فراموش کنم ولی اون نه اون هر لحظه همه ی بدی ها رو جلوی چشمش و میاره هیچوقت فراموش نمیکنه من مطمئنم ...
دلم نمیخواد تموم شه،ولی دوست دارم اگر قراره تموم شه واقعا تموم شه...دلم نمیخواد لحظه های زندگیمو به کسی غیر اون فکر کنم ولی اگر قرار بره دوست ندارم دیگه حتی یه لحظه هم بهش فکر کنم..
دلم میخواست مطمئن بودم از موندنش اونوقت میشد خیلی چیزا رو تغییر داد...ولی اون هر کاری باید بکنه و نمیکنه رو میذاره پای اینکه منو دوست نداره و منم هر کاری که باید بکنم و نمیکنم و میذارم پای اینکه اون منو دوست نداره...
نمیدونم کی این وسط راست میگه کی درست میگه اینکه من باید بخاطر اونکه هیچوقت دوستم نداشته تغییر کنم تا بالاخره شاید دوستم داشته باشه...یا اون بهم بگه دوستم داره تا من تغییر کنم..یعنی تغییر برای عشق باشه یا عشق برای تغییر..واقعا نمیدونم کی درست میگه؟ من یا اون..
نمیگم اون حق نداره ولی منم حق دارم..نمیگم همه چی تقصیر اونه ولی همه چی تقصیر منم نیست.میشد من یه قدم بردارم و اونم یه قدم.ولی اون نه به قدم برداشتنای من توجه میکنه نه خودش یه قدم برمیداره...و اگر بهش بگم میگه منکه دوستت ندارم و پس همه ی کارارو تو باید بکنی...بخودم بگم جوابم اینه اونکه من هر کاری کنم دوستم نداره...
این چند وقت هم که به افتضاح ترین حالت ممکن گذشت حتی یه روز هم نشده که خوب باشیم.
قبلنا اگر یه رو دعوا میکردیم و یه چند روز قهر بودیم بعدش چند روزی آشت بودیم و نسبتا خوب...ولی چند وقته که حتی یه روز هم نشده خوب باشیم...
من اصلا فکرشم نمیکردم این چهارشنبه اونجوری بشه...دلم تنگ تر ازقبل شد و هیچ دلتنگی رفع نشده بود...وقتی که میگفتم برو دلم نمیخواست حتی یه قدم هم برداره ولی نمیتونستم بهش نگاه کنم..هم کم بود هم بد...اونقدری کم بود که حتی نمیشد بد بودنو جبران کرد..
ولی وقتی که دارم مینویسم حرفاش یادم میاد هر چی که بهم گفت...حتی دستی که به صورتم خورد هم اونقدر آزارم نمیده که یاد حرفاش میده...من میدونم اون اگر دستش و آورد خورد تو صورتم تقصیر خودش نبود یعنی اگرم بود یه چیز عیر واقعی بود ولی حرفاش چی؟
ولی الان که گفتم یاد این افتادم که اولا حرفاش رو هم باور نمیکردم و فکر نمیکردم حرفای خودش باشه ولی الآن هر لحطه میگه و من میدونم اونا برای خودشه بخاطر شرایط و موقعیت و هر چیز دیگه ای نیست..
دلم میخواد همه چیز و درست کنم که همه چیز خوب شه ولی واقعا بلد نیستم..نه کسی هست که ازش بپرسم باید چکار کنم نه خودم بلدم..اگرم کسی باشه اصلا خجالت میکشم چیزایی که شده رو بگم..
دلم میخواد همه چیز و درست کنم ولی بلد نیستم واقعا بلد نیستم...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی