بند انگشتی

تنها خاطرات است که میماند

بند انگشتی

تنها خاطرات است که میماند

اینبار آمدم که بمانم

روزت و خودت بساز

جمعه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۹ ق.ظ

نشستم و دارم به صفحه گوشیم نکاه میکنم و دارم فکر میکنم چقدر حوصله نددارم پوست بخونم و بعد تو دل خودم میگم دلارام جان تو به خودت قول دادی و نباید خسته گی و حسش نبودن کاری کنه توودرس نخونی...دلم میخواد برم بیرون ولی فقط دلم میخواد و ترجیح میدم بخوابم با اینکه این مدته کمبود خواب هم نداشتم و نمیدونم چرا الآن اینهمه بی حوصلم و خواب مرا به خودش فرا میخونه.قبلا رنج خوابمون ۴ پنج ساعت بود ولی الآن ۸ نه ساعت خوابیدم پس چرا؟؟؟

خستم و باز فکر میکنم چرا من هیچ هنر خاصی ندارم و به نگین میگم و نگین میگه چرا نداری تو کلا هنرمندی.ولی دوست ندارم میدونی اینکه بخوای بشینی و از یه چیزایی یه چیزی درست کنی که قشنگ بشه رو دوست ندارم دلم میخواد یه چیز حال خوب کن بلد بودم یه چیزی که حالمو عوض میکرد هر وقت خسته و بی حوصله بودم انجامش میدادم و همه چی درست میشد اما من....

همزمان که دارم همینجوری اینجا با گوشیم تایپ میکنم و میخوام این مطلب و منتشر کنم به این فکر میکنم پاشم برم تو حیاط درس بخونم ولی بعدش یاد این میافتم الآن صبح و ممکنه هر لحطه حیاط حجاب شه...ولی الان که نوشتم این جمله رو و تموم شد این به ذهنم رسید برم رو بالکن درس بخونم و اونجا میتونم آهنگ هم بذارم..درسته با کیفیت درس نمیخونم این چند ساعنه رو ولی با قول درونم که همون بی حوصلگیه جنگیدم.

ولی خب میگن این استاده دل بخواهی نمره میده ...

اگر یک عدد کنکوری هستید به دانشگاه شهید بهشتی به عنوان دانشگاه تیپ یک نگاه نکنید...اوضاع از انچه شما میپندارید داغان تر است:)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی