بند انگشتی

تنها خاطرات است که میماند

بند انگشتی

تنها خاطرات است که میماند

اینبار آمدم که بمانم

دلم گرفته

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۹ ق.ظ


آتش بدون دود

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۹ ب.ظ

طی این چند وقت اخیر کتاب نصفه خونده ای نداشتم و همه رو کامل خوندم...

الآن میخوام آتش بدون دود و شروع کنم...

ولی نمیدونم هنوز برای شروع کردنش زوده یا نه...

چون دلم نمیخواد نصفه بخونمش

در انتظار ساعت ۱۱

جمعه, ۱۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۵ ق.ظ

منتظرم ساعت یازده بشه تا از در خوابگاه بزنم بیرون...

خواستم اسنپ بگیرم ولی هر چی حساب میکنم ۱۳۷۰۰ تومن برام ارجحه به سلامت شونه و کتف بازو و.....

پس اینارو با بی آر تی که جمعم هست و خلوته حمل میکنیم😊☺

پیرمرد دستفروش مهربون

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۳ ب.ظ

دستم سوخته بود و تاول زد طبق گفته استاد پوستمون خواستم تاولو بترکونم اولش خواستم  سوزن داع کنم بزنم بهش که مثلا استریل باشه ولی بهگعد گفتم بیخیال و یه دستمال کاغدی آوردم و اونقدر فشار دادم تا ترکید...

امروز رفتم پیرلهنشو پست کردم...خجالت میکشیدم بگم حاضر نشد بیاد بخاطرم بهش گفتم آومد کم بود

صبح رفتم نون بربری خریدم بعد اینکه رفتم اداره پست...از اون دستفروشه توی میدون تجریش پرسیدم کجا نون بربری دارن و بهم نشون  بعد بهم گفت برمیگردی گفتم بله بهم پول داد گفت برا منم بگیر منم کلی تعارف کردم ولی بعد قبول نکرد و مجبور شدم پولو ازش بگیرم....

خیلی آقای مهربونی بدر انگشتر مردونه میفروشه تو میدون تجریش

دیشب نخوابیدم اصلا و امروز ظهرم نخوابیدم یعنی کلا از پریشب که خوابیدم تا جالا یه دقییه هم نخوابزدم الان دارم هلاک میشم از خستگی

چاق شدم خیللللیییی چاققق ولی دلمم نمیاد غذا نخورم به شدت شکمو شدم...

مرد رویاهای من هیچوقت اون شکلی نبود و نمیدونگ چرا اونهمه دوستش دارم

One day

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۹ ق.ظ

 یه روزی یکی میاد و چنان محکم بغلت میکنه که همه تکه های از هم جدات به میچسبه....

ولی خب بعضی وقتا دیگه تکه ها خیلی ریز شدن بهم چسبوندنشون غیر ممکنه

دیروز روز خیلیی خوبی بودد

يكشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۵ ب.ظ


یه راهی پیش روم بذار

جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۹ ب.ظ

روی تخت توی اتاق ۳۴۱۲ میان غربی دراز کشیدمو دارم هندزفری و گذاشتم توی گوشم و دارم اهنگ گوگوشی که تازه دانلود کردم گوش میدم...
حالم خوبه نه ناراحتم نه غصه دار ذهنم فقط درگیر شارژ گوشیمه که یهو تموم نشه و امتحان فردا که همش میاد تو ذهنم نکنه از آسونیه زیاد بد بدمش...
حتی درگیر نمره هامم نیست.یعنی خب کلا امتحانا رو بد ندادم ولی خب برای مادر نوزاد خیلی استرس داشتم ولی الان حتی فکر کردن به اون هم نمیتونه حالم یجور ناجوری کنه...
فقط منو نگینیم منصوره هنوز نیومده از خونه...
منم میتونستم برم ولی فقط بخاطر اینکه شاید بتونم ببینمش نرفتم پشیمون نیستم یعنی نمیدونم شایدم پشیمون باشم...
نمیدونم حسم چجوریه از دیدنش...
دلم میخواد یادم بره اون نه همه ی اتفاقای بدی که افتاده...من میتونم فراموش کنم ولی اون نه اون هر لحظه همه ی بدی ها رو جلوی چشمش و میاره هیچوقت فراموش نمیکنه من مطمئنم ...
دلم نمیخواد تموم شه،ولی دوست دارم اگر قراره تموم شه واقعا تموم شه...دلم نمیخواد لحظه های زندگیمو به کسی غیر اون فکر کنم ولی اگر قرار بره دوست ندارم دیگه حتی یه لحظه هم بهش فکر کنم..
دلم میخواست مطمئن بودم از موندنش اونوقت میشد خیلی چیزا رو تغییر داد...ولی اون هر کاری باید بکنه و نمیکنه رو میذاره پای اینکه منو دوست نداره و منم هر کاری که باید بکنم و نمیکنم و میذارم پای اینکه اون منو دوست نداره...
نمیدونم کی این وسط راست میگه کی درست میگه اینکه من باید بخاطر اونکه هیچوقت دوستم نداشته تغییر کنم تا بالاخره شاید دوستم داشته باشه...یا اون بهم بگه دوستم داره تا من تغییر کنم..یعنی تغییر برای عشق باشه یا عشق برای تغییر..واقعا نمیدونم کی درست میگه؟ من یا اون..
نمیگم اون حق نداره ولی منم حق دارم..نمیگم همه چی تقصیر اونه ولی همه چی تقصیر منم نیست.میشد من یه قدم بردارم و اونم یه قدم.ولی اون نه به قدم برداشتنای من توجه میکنه نه خودش یه قدم برمیداره...و اگر بهش بگم میگه منکه دوستت ندارم و پس همه ی کارارو تو باید بکنی...بخودم بگم جوابم اینه اونکه من هر کاری کنم دوستم نداره...
این چند وقت هم که به افتضاح ترین حالت ممکن گذشت حتی یه روز هم نشده که خوب باشیم.
قبلنا اگر یه رو دعوا میکردیم و یه چند روز قهر بودیم بعدش چند روزی آشت بودیم و نسبتا خوب...ولی چند وقته که حتی یه روز هم نشده خوب باشیم...
من اصلا فکرشم نمیکردم این چهارشنبه اونجوری بشه...دلم تنگ تر ازقبل شد و هیچ دلتنگی رفع نشده بود...وقتی که میگفتم برو دلم نمیخواست حتی یه قدم هم برداره ولی نمیتونستم بهش نگاه کنم..هم کم بود هم بد...اونقدری کم بود که حتی نمیشد بد بودنو جبران کرد..
ولی وقتی که دارم مینویسم حرفاش یادم میاد هر چی که بهم گفت...حتی دستی که به صورتم خورد هم اونقدر آزارم نمیده که یاد حرفاش میده...من میدونم اون اگر دستش و آورد خورد تو صورتم تقصیر خودش نبود یعنی اگرم بود یه چیز عیر واقعی بود ولی حرفاش چی؟
ولی الان که گفتم یاد این افتادم که اولا حرفاش رو هم باور نمیکردم و فکر نمیکردم حرفای خودش باشه ولی الآن هر لحطه میگه و من میدونم اونا برای خودشه بخاطر شرایط و موقعیت و هر چیز دیگه ای نیست..
دلم میخواد همه چیز و درست کنم که همه چیز خوب شه ولی واقعا بلد نیستم..نه کسی هست که ازش بپرسم باید چکار کنم نه خودم بلدم..اگرم کسی باشه اصلا خجالت میکشم چیزایی که شده رو بگم..
دلم میخواد همه چیز و درست کنم ولی بلد نیستم واقعا بلد نیستم...

زد تو صورتم

پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ


حال خراب من دگر خراب تر میشود؟

پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۷ ق.ظ


دلتنگی هایی که با بغض مسیر مری را طی میکنند

يكشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۳ ب.ظ